Tuesday, January 08, 2008

Chris, the assistant manager!






Walking pass Bldg39, UNF, Jacksonville, FL.
Workforstudents.com......
restroom, water, 2nd floor of the library...click...
missed call.....calling the number back!
interview for the 6:00.
Cute guy in a black suit and tie...
very nice and smoothe interview...
3 out of 10.......I gave to myself for the communication skills!
90 min interviw....he talked way too fast!
Final Interview..........Guess how old am I? 28
ID.....1986.......21
maybe it's the suit that makes you look older.......
pleasure meeting you......
Great night!


Monday, January 07, 2008

Daie Jamshid...

That really sucked!
He was a nice guy..
saw him for the last time in his house...didn't feeling so goof....went to his bed....
before that
Daie Yaghoob's House:
Shooma chi mikhori enghad khoshgel mishi..
man nemikham tamalogh konam
man az bachegi shooma ro kheyli doost dashtam
shooma oonja be kasi gholi chizi nade daresto ke khoondi bargard...
yadesh be kheyr
gonah dasht


Sunday, January 06, 2008

Isn't he amazing...


Just found this guy called Sohrab Sepehri. Never felt his poems like this before. Great website: http://www.sohrabsepehri.com/main.asp Awesome pictures of Sohrab....great stuff.
watching his house in Kashan right now.
Listening to the Mozart!
Great feelings.
Two candles... one just Khamoosh shod!
somebody ( a good one!) poked me on the face book this morning! ( can't get better than that!)
Starting school tomorrow, Spring of '08.
watched the 13th episode of Sa'ate Sheni! Such a great series. Roya Nonahli is a awesome actress.
Mehrave Sharifinia is all grown up( not saving China though!) playing an important role in this movie.
Well done job Mehraveh!
Roya Teymoorian is as great as always....
Nasrin Moghanloo makes great choices....great career in front of her....good job!
Bahram Bahramian is the director ; don't know much about him.
Great job directing this TV series....
Great scripts......I've got to find out who has written this master piece.
Pooria Poorsorkh is doing just fine..good for him.
Azita Hajian, isn't she talented or what! I couldn't tell it was she playing that role...well done job!
Koorosh Tahami is a sweat heart!
Never liked Bijan Emkanian that much before! Nice job to all!
Shohre Lorestani has gained so much weights, but she's a great actress...very active, confident...good stuff.
Hanieh's making dinner........Sabzipolo ba Morgh! ( yummy! )
Say thanks to Allah for the moon and sky.........
not feeling so good this morning...don't know why though!
thinking about taking a speech class, but it would make it too much...
Sohrab is amazing... I love him to death....
Hanieh and I listened to the Foroogh's poem yesterday.......great emotions....
I feel so connected with Sohrab....
Talked to Akbar Momeni a few minutes ago......feel bad for this poor guy!
All I can do is wishing him the best and good luck with everything....he's got to find his own kind though!
seriously! come on now! Taking about Haj Akbar Momeni here! He's a nice guy...a baby rather!
Tomorrow's going to be great...lots to learn...meeting new people...making great friends...
like Becky Carmody...
Barbara Harris,
Rex Painter,
Desiree
.......Great souls!
watched the movie "Hairspray" for the 4th time last night with Baba; even he liked it.
Nominee for the Golden Globe 2008!!
James Marsdon is a sweat heart!
Queen Latifa has a great smile and a great voice for real!
American Idol is starting in 11 days! (Hoohoo......) very excited about that!
Love this Ryan Secrets guy. (super talented!)
Paula Abdul
Simon Cowl
Randy Jackson
part of our American Dream....
Martin Luther King Jr.....American Dream= Justice for all.....(Mr. Andrews...CompI and CompII @ SJRCC 2007, St. Augustine)
Mr. Little....History prfessor, took American History with him...helped me out in any way he could...great guy....
Mrs. Freeman ChemI, ChemII, OrgI, OrgII, (love her like my grandma!)
Mr.Crocker very cool and different professor, took compI with him. Very nice guy!
("I appreciate all the hard work that you had to go through" that's what he wrote on my journal paper!)
very nice of him to do so....made me feel good about myself.
Maman's getting old! never realized that before! My angle forever.
Baba's doing fine!
Had a cookie dough milk shake last night...three of us went together.....Hanieh wasn't feeling good...don't know why!
Hope gods gives everybody on this Planet the peace that I'm experiencing right now..
Great feelings.........
afraid of losing what I've typed so far!
Let's post it........






http://www.sohrabsepehri.com/main.asp

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...


سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)

اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...


در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...


تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....

Friday, January 04, 2008

James Marsden



James Marsden

The first time I Watched the movie"Hairspray"; I was at the airplane heading toward Tehran from Amsterdam. I loved it whole lot!
I fell in love with James Marsden after watching the movie" Notebook"!
He's amazing!
Here's a short Biography of him:
A native of Stillwater, Oklahoma, where he was born on September 18, 1973, Marsden grew up with a sister and two brothers. Following a short stint at Oklahoma State University, he dropped out of school to move to Los Angeles and pursue his interest in acting.

Wednesday, January 02, 2008

نام شعر : آب



در فرودست انگار، كفتري مي‌خورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيره‌يي پر مي‌شويد.
يا در آبادي، كوزه‌يي پر مي‌گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، مي‌رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بي‌گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آن‌جا، مي‌كند روشن پهناي كلام.
بي‌گمان در ده بالادست، چينه‌ها كوتاه است.
مردمش مي‌دانند، كه شقاق چه گلي است.
بي‌گمان آن‌جا آبي، آبي است.
غنچه‌يي مي‌شكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را مي‌فهمند.
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم.
آب را گل نكنيم:

نام شعر : روشني، من، گل، آب

ابري نيست

ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.

چه درونم تنهاست


نام شعر : پشت درياها

قايقي خواهم ساخت

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

قايقي بايد ساخت

http://www.sohrabsepehri.com/main.asp

نام شعر : با مرغ پنهان

حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟

First day back (1st City Dental)

Amazing.....Place...Home...Member of family,,,, young lady...Hananehy
Hugging Barbara, Desiree,
Dr. Painter @ 12:30.
Deporting on the 30th...very Sad.
Talking to Dr. Z, he liked the pistachios.....
Doing an amalgam for the first time with Dr. Corothers.
great day...
eating a lot...
Not praying...shame on me...
taking a 2 hours nap....
listening to my music....
Sam,,baba, Hanie,,, shopping
Great Day.
Getting into UF, Graduating,,working @ 1st city dental as " Dr. Mirzaei!"(DMD or DDS)
Awesome feelings....Getting closer to where I should've been originally!
Putting a table cloth on the front desk...Aleme!(small world)
Doing Great...
Thank God.
getting txt from veny at 3:30 in the morning :)
Har koja hastam basham
aseman male man ast
panjere
kooh
zamin male man ast

Friday, December 28, 2007

Enrique Iglesias - Ring My Bell Lyrics

Piano Intro
Ring my bells, ring my bellsRing my bell, ring my bellsRing my bell, ring my bellsRing my bell, ring my bellsSometimes you love it Sometimes you don’t Sometimes you need it then you don’t then you let goSometimes we rush it Sometimes we fall It doesn’t matter baby we can take it real slow Cause the way that we touch it's something that we can’t deny And the way that you move oh you make me feel alive So come on Ring my bell, ring my bellsRing my bell, ring my bells You try to hide it I know you do When all you realy want is me to come and get you You move in closer I feel you breathe It’s like the world just disappears when you're around me oh Cause the way that we touch it's something that we can’t deny oh yeah And the way that you move oh you make me feel alive So come onAnd ring my bell, ring my bells Ring my bell, ring my bells Ring my bell, ring my bells Ring my bell, ring my bells I Say you want,I say you need I can tell by your face you love the way it turns me on I say you want, I say you need I will do what it takes and I would never do you wrong Cause the way that we love is something that we can’t fight oh noI just can’t get enough oh you make me feel alive So come on Ring my bell, ring my bellsRing my bell, ring my bellsI Say you want, I say you needI Say you want, I say you needRing my bell, ring my bellsRing my bell, ring my bells.

Goftegooye Shabane...

Iran, Tehran, Panahi, Mojgan, Zahra, Faeze , mamayna

Goftegooye Shabane...

Iran, Tehran, Panahi, Mojgan, Zahra, Faeze , mamayna

sheraye azare 86

Azize delam vay vay
Hala hala hala...hame dasta be bala
shaghayeghe man...
vaghte raftan nemikham gerye konam ....

Aramesh.....Arameshe Vagheie

in jomle ro shabe yaldaye 1386 shenidam:(Tehran-Azar, Dey-1386)
Zendegi enghad kootast ke 1 daghighe toolani tar boodane shabe yalda ro bayad jashn gereft.

Khodaya shokret babate hame chiz!

Maktabe shaghayeghism
Estelahate jadid, Azar 1386
Khalas
Kheft
Pichoondan
Dar hade tim melli
tan bejonboon
az donya bargashte

Wednesday, November 07, 2007